تبليغاتX
کیارش هستم ، هشت سال دارم

کیارش هستم ، هشت سال دارم

خاطرات شخصی من

دایی من یک هفته دیگه برمی گرده . آ ن وقت که من این خبررا شنیدم شاد شدم . دایی من یک دختر و پسر دارد . اسم دختر دایی من سارا و پسر ان آ رییا است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط کیارش   | 

روز آخر مدرسه

 

                                                             به نام خدا

در روز آخر مدرسه ما بچه ها از معلم خود خداحافظی کردیم و روز کارنامه من اولین کسی بودم که رفتم و کارنامه ام را گرفتم . دو تا از دوستانم را هم دیدم . بقیه دوستانم دیر تر آمدند . من سال دیگر به کلاس سوم می روم . خانم امسال ما سال دیگر همین کلاس دوم می ماند . دلم برایش تنگ می شود . کاش خانم ما هم سال دیگر مثل ما بزرگ می شد و می آمد کلاس سوم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط کیارش   | 

این روزها همه به میر حسین رای می دهند ، شما چطور ؟

من به میر حسین موسوی رای می دهم . انشاالله او رییس جمهور بشود . البته مادرم گفت من نمی توانم رای بدهم . برای همین پارچه سبز به مچ دستم می بندم . روی دیوار سر کوچه ما نوشته این روزها همه به میر حسین رای می دهند ، شما چطور ؟ امشب همه در خانه ما مصاحبه می دیدند . من هم دیدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط کیارش   | 

خاطره من

هفته ی پیش ما یزد بودیم . داییم مریض شد و وقتی که رفتیم تهران دکتر گفت باید عمل بشه . من ناراحت شدم . وقتی که رفت دکتر بستری شد  .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:45  توسط کیارش   | 

خانه شکلاتی

((این بچه ها خیلی خرج دارند . ما دیگر نمی توانیم پول لباس لباس و غذای آن ها را بدهیم . پس باید آن ها را به جنگل ببریم و همانجا رهایشان بکنیم)) این حرف های پدر و مادر هنسل و گرتل بود .

و به این ترتیب ماجراهای عجیب زندگی بچه ها شروع شد .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:34  توسط کیارش   | 

داستا ن یک جادوگر

روز روزگاری در یک سرزمین دوردست یک جادوگر بدذاتی به نام پروفین زندگی می کرد. آن جادوگر می خواست به امپراتور خیانت کند. او یک خدمتکار داشت به نام دمودو . لباس او فولادی بود و هر چه بهش می خورد هیچیش نمی شد. آنها با هم جنگیدند و امپراتور پروفین و دمودو را کشت. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:3  توسط کیارش   | 

من پایم شکسته اما درد نمی کنه !

من نتوانستم اینجا چیزی بنویسم اما خوشحالم که این همه پیام دارم . چند روز پیش داشتم با پسر عمه ام بازی می کردم که از پشت سر یک هویی پشت پا گرفت . من خوردم زمین و پایم درد گرفت . مامانم سریع من را برد دکتر . او گفت پایت داره می شکنه . بعد پایم را گچ گرفت . از زیر زانو تا روی انگشتهام . الان پایم توی گچ است اما دکتر گفته حتما بروم مدرسه . من هم یک شلوار گشاد خریدم و پوشیدم . با آن می روم مدرسه . روزی که پای من شکست زهرا داشت می رفت مسافرت . من به او و دایی بهزاد نگفتم پایم شکسته چون سفر کوفتشان می شد . بعد هم به دایی سهرابم نگفتم که پایم شکسته . او یزد بود . اینجا هم ننوشتم تا دایی سهراب نبیند . او ناراحت می شود . اما دیروز که با او حرف زدم گفتم که پایم درد می کرد و خوب شده .
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط کیارش   | 

ماشین عروس

دیشب خیلی خوش گذشت . ما رفتیم نامزدی . بعد هم سوار ماشین شدیم و دنبال ماشین عروس رفتیم . من یک عالمه عکس از عروس گرفتم . توی خیابون دنبال ماشین عروس رفتیم و کیف داد . من به عروس نگفتم پایم شکسته اما وقتی داشتم عکس می گرفتم خودش فهمید . بهش گفتم من پایم درد نمی کنه . نمی خواستم نامزدیش کوفتش بشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:2  توسط کیارش   | 

دست ها بالا !

فردا می خواهیم برویم کاشان. صبح می روم اما شب بر می گردم به خاطر این که مدرسه دارم . چون می خواهیم برویم کاشان دو تفنگ ترقه ای خریدیم تا ببریم آنجا بازی کنیم . بازی با تفنگ ترقه ای این است که بگوییم دست ها بالا و یک تیر بزنیم .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط کیارش   | 

دوست دارم خوابم تعبیر بشود

دیشب خواب دیدم یک عالمه برایم کامنت گذاشته اند . وقتی از مدرسه آمدم و می خواستم وصل شوم کامپیوتر هنگ کرد . مجبور شدیم آن را خاموش کنیم اما وقتی که روشن شد و وصل شدیم دیدم خوابم غلط بود . مامانم گفت شاید اگر خوب بنویسم خوابم تعبیر بشود .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:17  توسط کیارش   |