دایی من یک هفته دیگه برمی گرده . آ ن وقت که من این خبررا شنیدم شاد شدم . دایی من یک دختر و پسر دارد . اسم دختر دایی من سارا و پسر ان آ رییا است .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط کیارش
|
به نام خدا
در روز آخر مدرسه ما بچه ها از معلم خود خداحافظی کردیم و روز کارنامه من اولین کسی بودم که رفتم و کارنامه ام را گرفتم . دو تا از دوستانم را هم دیدم . بقیه دوستانم دیر تر آمدند . من سال دیگر به کلاس سوم می روم . خانم امسال ما سال دیگر همین کلاس دوم می ماند . دلم برایش تنگ می شود . کاش خانم ما هم سال دیگر مثل ما بزرگ می شد و می آمد کلاس سوم .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 17:50  توسط کیارش
|
من به میر حسین موسوی رای می دهم . انشاالله او رییس جمهور بشود . البته مادرم گفت من نمی توانم رای بدهم . برای همین پارچه سبز به مچ دستم می بندم . روی دیوار سر کوچه ما نوشته این روزها همه به میر حسین رای می دهند ، شما چطور ؟ امشب همه در خانه ما مصاحبه می دیدند . من هم دیدم .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط کیارش
|
هفته ی پیش ما یزد بودیم . داییم مریض شد و وقتی که رفتیم تهران دکتر گفت باید عمل بشه . من ناراحت شدم . وقتی که رفت دکتر بستری شد .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:45  توسط کیارش
|
((این بچه ها خیلی خرج دارند . ما دیگر نمی توانیم پول لباس لباس و غذای آن ها را بدهیم . پس باید آن ها را به جنگل ببریم و همانجا رهایشان بکنیم)) این حرف های پدر و مادر هنسل و گرتل بود .
و به این ترتیب ماجراهای عجیب زندگی بچه ها شروع شد .
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 23:34  توسط کیارش
|
روز روزگاری در یک سرزمین دوردست یک جادوگر بدذاتی به نام پروفین زندگی می کرد. آن جادوگر می خواست به امپراتور خیانت کند. او یک خدمتکار داشت به نام دمودو . لباس او فولادی بود و هر چه بهش می خورد هیچیش نمی شد. آنها با هم جنگیدند و امپراتور پروفین و دمودو را کشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:3  توسط کیارش
|
من نتوانستم اینجا چیزی بنویسم اما خوشحالم که این همه پیام دارم . چند روز پیش داشتم با پسر عمه ام بازی می کردم که از پشت سر یک هویی پشت پا گرفت . من خوردم زمین و پایم درد گرفت . مامانم سریع من را برد دکتر . او گفت پایت داره می شکنه . بعد پایم را گچ گرفت . از زیر زانو تا روی انگشتهام . الان پایم توی گچ است اما دکتر گفته حتما بروم مدرسه . من هم یک شلوار گشاد خریدم و پوشیدم . با آن می روم مدرسه . روزی که پای من شکست زهرا داشت می رفت مسافرت . من به او و دایی بهزاد نگفتم پایم شکسته چون سفر کوفتشان می شد . بعد هم به دایی سهرابم نگفتم که پایم شکسته . او یزد بود . اینجا هم ننوشتم تا دایی سهراب نبیند . او ناراحت می شود . اما دیروز که با او حرف زدم گفتم که پایم درد می کرد و خوب شده .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:14  توسط کیارش
|
دیشب خیلی خوش گذشت . ما رفتیم نامزدی . بعد هم سوار ماشین شدیم و دنبال ماشین عروس رفتیم . من یک عالمه عکس از عروس گرفتم . توی خیابون دنبال ماشین عروس رفتیم و کیف داد . من به عروس نگفتم پایم شکسته اما وقتی داشتم عکس می گرفتم خودش فهمید . بهش گفتم من پایم درد نمی کنه . نمی خواستم نامزدیش کوفتش بشه .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:2  توسط کیارش
|
فردا می خواهیم برویم کاشان. صبح می روم اما شب بر می گردم به خاطر این که مدرسه دارم . چون می خواهیم برویم کاشان دو تفنگ ترقه ای خریدیم تا ببریم آنجا بازی کنیم . بازی با تفنگ ترقه ای این است که بگوییم دست ها بالا و یک تیر بزنیم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط کیارش
|
دیشب خواب دیدم یک عالمه برایم کامنت گذاشته اند . وقتی از مدرسه آمدم و می خواستم وصل شوم کامپیوتر هنگ کرد . مجبور شدیم آن را خاموش کنیم اما وقتی که روشن شد و وصل شدیم دیدم خوابم غلط بود . مامانم گفت شاید اگر خوب بنویسم خوابم تعبیر بشود .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:17  توسط کیارش
|